خانه عنکبوتی من

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۴/۰۱
    :)
  • ۹۷/۰۱/۱۹
    :)

غر نوشت

دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۲۱ ق.ظ

قدیم تر هاخانواده تشکیل میشد از پدر ، مادر و فرزندان اما امروزه شاهد تغییر عمیقی در مفهوم خانواده هستیم که با سرعت بالایی این مفهوم جدید داره جایگزین مفهوم قدیمی خانواده میشه ، الان خانواده تشکیل میشه از مرد ، زن و بچه ها ، نقش ها از بین رفتن و این خودش عامل بسیاری از دردسرها و مشکلات حال حاضر جامعه است . نقش های بالا تفاوت بسیار فاحشی با هم دارند مسئولیت یک پدر کجا و یک مرد کجا ؟ یک مادر کجا و یک زن کجا ؟ گذشت ، فداکاری و همدلی در خانواده ها در حال نابودیه چرا که در خانواده قدیمی تفکر جمعی بود نفع خانواده راحتی خانواده آرامش خانواده و... ملاک و هدف بود ،اما الان کاملا فرد محور شده یک مرد برای راحتی زن و فرزند رو رها میکنه یک زن برای راحتی و آرامش خودش بچه و همسر رو رها میکنه و به سادگی ساختار خانواده شکسته میشه !

بچه در این ساختار شکسته شده چه چیزی یاد خواهد گرفت ؟ اخلاق ؟ انسانیت ؟ معرفت ؟ وفاداری ؟ بردباری ؟

و ببینید نسل های آینده با این وضع چه اجتماعی تشکیل خواهند داد ؟


-----------------------------------------------------------------------------------------------------

کوسه های زندگی



اختاپوس تنهایی در اقیانوس زندگی میکرد. 

روزی کوسه ای به او نزدیک میشه و میگه:

دوست داری با هم دوست شیم؟ 


اختاپوس خوشحال میشه که قراره دوستی داشته باشه و میگه باشه. 

کوسه میگه اما یه شرط دارم. 

اختاپوس میگه: چی؟ 


کوسه میگه: که یکی از بازوهاتو بدی بخورم.

اختاپوس به بازوهاش نگاه میکنه و 

میگه من که بازو زیاد دارم خب ایرادی نداره، یکیش مال تو.


کوسه بازوی اختاپوس رو خورد و دوستی اونها شروع میشه.


اونها خیلی با هم شاد بودن ، با سرعت شنا میکردن و خاطره میساختن با هم.

به هر دوشون خیلی خوش میگذشت و اختاپوس خیلی خوشحال بود. 


اما هر وقت که کوسه گرسنه میشد، از اختاپوس میخواست یک بازوی دیگه بهش بده و اختاپوس برای حفظ دوستیشون این کار رو میکرد.


تا اینکه یک شب، دیگه بازویی برای اختاپوس باقی نمونده بود و کوسه بهش گفت من گرسنه ام. 


اختاپوس گفت آخه من دیگه بازویی ندارم

 

کوسه گفت حالا همه ی خودتو میخوام. و اختاپوس خورده شد. 


بعد از اینکه کوسه گرسنگیش رفع شد، یاد خاطراتش با اختاپوس افتاد و دلش تنگ شد. 

خیلی خیلی دلش تنگ شد، اون یه دوست واقعی بود. 

کوسه غمگین شد و رفت تا یک دوست دیگه پیدا کنه.



ما هم بعضی وقتا تو رابطه هامون همین کارو میکنیم. 

یعنی اختاپوس میشویم ، فقط و فقط برای اینکه احساس کنیم کسی دوستمون داره. 

فقط برای اینکه دوست داشتنی دیده شیم. 


کوسه هایی وارد زندگیمون میشن

 و آروم آروم قسمت هایی از آدمِ دوست داشتنی درونمون رو سرکوب میکنیم

از خودمون تکه هایی رو  قطع میکنیم و درد میکشیم

فقط برای اینکه همون تصویری بشیم که آدم تو رابطه از ما میخواد و این درد داره. 

دردناکه...


اما باز هم ادامه میدیم تا جایی که دیگه هیچ احساس خوب و دوست داشتنی نسبت به درونمون. و خودمون نداریم. 

حتی شاید از خودمون هم بدمون میاد. 

اما برای اینکه کوسه باهامون دوست بمونه. 

از خودمون می کنیم و.میدیم بهش.تا اینکه نذاره بره


اما بالاخره خسته میشیم و رابطه رو قطع می کنیم.

احتمالا کوسه میره سراغ طعمه جدیدش و ما میمونیم و این فکر که دیگه قرار نیست رابطه ی صمیمی و درستی با دیگری داشته باشیم


این داستان پایان تلخ تر دیگه ای هم میتونه داشته باشه،اینکه کسی که سالها آزار مون داده، برمیگرده و میگه :


دلم برات تنگ شده...!

به گذشته ها  که نگاه کنیم 

 کوسه هایی از خاطرات مون سرک میکشن و میگن :

 " سلام " میشه پیشت برگردم؟


- برگرفته از فیلم short term 12

(متن کوسه های زندگی کپی شده از مجله هنری ژوان)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۱۳
الهه ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی