خانه عنکبوتی من

یک بغل شعر

شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۲۳ ب.ظ

توی تنهایی خودم بودم 

یک نفر آمد و سلامی کرد 

توی این شهر خالی از مردم

یک نفر داشت کودتا میکرد

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۱۷
الهه ..

نظرات  (۱)

‌لیلای غمگینم، زلیخا نیستم من!
چشم انتظارم باش اما نیستم من!

رودم که هرشب اشک می‌ریزم به یادت
اما به فکر وصل دریا نیستم من...

دیگر نمی‌خواهم هواخواه تو باشم
آیینه‌ی غرق تماشا نیستم من...

برگ گلی افتاده از چشم بهارم
دیگر به چشم باغ زیبا نیستم من...

از جمع دوری می‌کنم تا با تو باشم!
در خلوتم هستی و تنها نیستم من...

چون عابری در انتهای یک خیابان
در ازدحام شهر پیدا نیستم من...

هر چند گفتم از تو روگردانم ای عشق!
امروز دریابم که فردا نیستم من...

زهرا کوشکی احمدی
پاسخ:
خیلی خوب بود ممنون نسرین جونم


غمم را شرح خواهم داد اگر پیدا کنم گوشی

اگر پیدا کنم همقد تنهاییم، آغوشی


که ام؟ در وعده گاه خنجر و نیرنگ، سهرابی

میان آتشی از کینه و تهمت، سیاووشی


چنان بر چهره ام با غصه چنگ انداختی دنیا

که از شادی نشانم نیست جز لبخند مخدوشی


من از صدها تَرَک در پای بست خانه، آگاهم

دلم را خوش نخواهد کرد هیچ ایوان منقوشی


به دنبال هماوردم مرو، بیهوده می گردی

به قصد نفی و انکارم میا، بیهوده می کوشی


فریب جان ِسرشار از سکوتم را مخور، روزی

دهان از خون دل وا می کند هر کوه خاموشی


سجاد رشیدی پور

حتی_به_روزگاران / فصل پنجم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی