خانه عنکبوتی من

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۱/۱۹
    :)
  • ۹۶/۱۱/۲۳
    :)

۱۷ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

خیلی وقته دنبال یه کتاب هیجان انگیز بودم کتابی که دستت رو بگیره و ببره به دنیای خودش ونزاره نیمه کاره رهاش کنی ایندفعه بنا به عادت داشتم تو کتابفروشی مورد علاقه ام بی هدف پرسه میزدم  و نهایتا سمفونی مردگان رو خریدم فکرم هم نمیکردم بتونه اینقدر فکرم رو درگیر کنه 

واقعا تو پاییز و زمستون باید بچسبی به بخاری وکتاب بگیری دستت و یه ناخنک ریز بزنی به سیب زمینی سرخ کرده هایی که بهت چشمک میزنن اینجوری این شب های طولانی راحت تر میگذره 



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۲
الهه ..

حس خوب یعنی پیچوندن 5 شنبه :)

مثل لبخند مثل آهنگ ما

۲۴ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۲
الهه ..
بهم میگه دوست داشتی الان کجا بودی ؟
سرسری نگاه میکنم و میگم مسکو 
چند دقیقه خیره نگاه کرده و میگه چی انقد کلافت کرده 
لبخند زنان میگم هیچی
میگه خدایا حال دخترای دوروغگو رو خوب کن که باز بخوان برن سیدنی 



پ.ن : از اینستاگرام آقا محسن کش رفتیم


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۰۹:۲۱
الهه ..
ای قاصدک زخمی پرواز و سفر 
از آن ور شهر آرزو ها چه خبر ؟
دلتنگی و سیگار و غم و شبگردی
از برکه تنهایی قوها چه خبر

شعر از آقای امین ترابی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۳
الهه ..

مرا با موفقیت هایم قضاوت نکن .ببین چند بار شکست خوردم و دوباره شروع کردم .


مهمون رادیو بلاگیها باشید ، توی این پست شون یه یادی هم از من و خونه ام کردن :)

۰ نظر ۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۹:۵۰
الهه ..

0-میدونین اینکه با تمام  مشکلات بتونی از اونچه که داری لذت ببری هنر بزرگیه یه جور توانایی و استعداد که خیلی از آدما ندارن خوشحالی سفر آنچنانی نیست و پول زیاد هم نیست خوشحالی  همین دورهمی های خونوادگی مونه همین کل کل های همیشگیمون با همه ، همین که بلدیم چجوری دورهم خوشحال باشیمه  و همین حس امنیتیه که ، از کنار هم بودن داریم 

1-خاطره بازی همیشه هم بد نیست همیشه هم اشک به چشمات نمیاره مثل وقتی که داری اتاقت رو مرتب میکنی و کارت تبریک سال نویی  رو پیدا میکنی که یه دوست سالیان دور بهت داده ریسه میری از خنده و واسش میفرستی و باهم کیف میکنین از کهنه شدن رفاقت تون 



مجنون به نصیحت دلم آمده است

بنگر به کجا رسیده دیوانگی ام 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۷
الهه ..


بعد هر سختی خداوندا تو خود فرموده‌ای 

روزگار راحتی، پس کی نمایان می‌شود؟!


الهام_حق_مراد_خان

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۰:۴۳
الهه ..

میدونین به نظر من محل کار خونه دوم  آدمه که هرچی نباشه بخش عمده ای از زمانمون  رو درش سپری میکنیم ، که بعد از تغییرات ، اداره بیشتر شده شبیه یه خونه و حالا بیشتر همکارا شدن شبیه اعضای یه خانواده(البته که بودن چند تا نخاله این بین هم طبیعیه) . هر چی که میشه دوست نداریم یه غریبه مثل دیوان محاسبات یا ذیحساب یا آموزش و پرورش برامون شاخ و شونه الکی بکشه اینکه کسی به یکدوممون حرف بزنه برای همه مون ناراحت کننده است . یکی خبر نداره و دورتر یکی هم کمی شبیه من جسته و گریخته میدونه چی شده ، با اینکه رئیس به فکر هست و دنبال راه حل ولی هر کدوممون که میتونست ، به هر نحوی داره واسه خودش و بقیه تلاش میکنه که اوضاع رو به راه بشه. منی که دنبال تعطیلی بودم و با هر بهانه ای خونه حالا با تب و لرز میگم اگه بهتر بشم صبح میرم سر کار و این یعنی این خونه دوم کمی امنیت پیدا کرده ...

ناگفته نمونه که حالا من نسبت به بعضی از اعضای این خونه حساسم کسایی که واسم حکم استاد داشتن (اصی یه تعصب خاصی رو اساتیدم دارم ) خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم و خیلی جاها حمایتم کردن به سادگی از کسایی که اذیتشون میکنن نمیگذرم  یه برنامه واسه داروغه ناتینگهام دارم که حالش رو جا بیاریم این عوضی رو که باعث شده بچه ها تو شرایط سختی قرار بگیرن خیلی سخت ، فقط چون این آقا باج میخواد و ما اهلش نیستیم 


۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۹:۵۳
الهه ..

‍ دکتر: بعضی وقتا احساس افسردگی می کنم. این حس منو می ترسونه.
قاضی: نمی تونی با دارو کنترلش کنی؟
دکتر: ترجیح میدم بدون دارو این کارو بکنم.
قاضی: پس توام به دارو اعتقاد نداری دکتر!
دکتر: مگه تو به عدالت اعتقاد داری؟!
۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۳
الهه ..

گرچه مطرودم ولی از عشق خشنودم که ساخت

ازخیالت ،همدمی، از حسرتت ،همسایه ای


سجاد رشیدی پور

۱۳ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۸
الهه ..