خانه عنکبوتی من

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۷/۰۱
    :)
  • ۹۷/۰۶/۲۵
    ؟

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

چقدر جای خالی عزیزدلی چون لیاخوف احساس میشه 

کارمند و کارگر و بازنشسته و مستمری بگیر دارن خفه میشن از بی پولی و فشار اقتصادی اونوقت دوستان با وقاحت  تمام ناراحتم میشن کسی اعتراض میکنه به افزایش حقوق های میلیونی شون 
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۶ ، ۱۴:۰۲
الهه ..
تا حالا یه کتابی رو دوبار خوندی ؟ داستانش عوض شده ؟ نه 
میدونی آدم ها هم همین شکلی هستن .

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۶ ، ۰۸:۳۳
الهه ..

من بیخیال هم کم کم دارم از این کنتوری که هی 100 رو رد میکنه که هی با درد هشدار میده میترسم  . 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۶ ، ۲۲:۲۳
الهه ..

قدیم تر هاخانواده تشکیل میشد از پدر ، مادر و فرزندان اما امروزه شاهد تغییر عمیقی در مفهوم خانواده هستیم که با سرعت بالایی این مفهوم جدید داره جایگزین مفهوم قدیمی خانواده میشه ، الان خانواده تشکیل میشه از مرد ، زن و بچه ها ، نقش ها از بین رفتن و این خودش عامل بسیاری از دردسرها و مشکلات حال حاضر جامعه است . نقش های بالا تفاوت بسیار فاحشی با هم دارند مسئولیت یک پدر کجا و یک مرد کجا ؟ یک مادر کجا و یک زن کجا ؟ گذشت ، فداکاری و همدلی در خانواده ها در حال نابودیه چرا که در خانواده قدیمی تفکر جمعی بود نفع خانواده راحتی خانواده آرامش خانواده و... ملاک و هدف بود ،اما الان کاملا فرد محور شده یک مرد برای راحتی زن و فرزند رو رها میکنه یک زن برای راحتی و آرامش خودش بچه و همسر رو رها میکنه و به سادگی ساختار خانواده شکسته میشه !

بچه در این ساختار شکسته شده چه چیزی یاد خواهد گرفت ؟ اخلاق ؟ انسانیت ؟ معرفت ؟ وفاداری ؟ بردباری ؟

و ببینید نسل های آینده با این وضع چه اجتماعی تشکیل خواهند داد ؟


-----------------------------------------------------------------------------------------------------

کوسه های زندگی



اختاپوس تنهایی در اقیانوس زندگی میکرد. 

روزی کوسه ای به او نزدیک میشه و میگه:

دوست داری با هم دوست شیم؟ 


اختاپوس خوشحال میشه که قراره دوستی داشته باشه و میگه باشه. 

کوسه میگه اما یه شرط دارم. 

اختاپوس میگه: چی؟ 


کوسه میگه: که یکی از بازوهاتو بدی بخورم.

اختاپوس به بازوهاش نگاه میکنه و 

میگه من که بازو زیاد دارم خب ایرادی نداره، یکیش مال تو.


کوسه بازوی اختاپوس رو خورد و دوستی اونها شروع میشه.


اونها خیلی با هم شاد بودن ، با سرعت شنا میکردن و خاطره میساختن با هم.

به هر دوشون خیلی خوش میگذشت و اختاپوس خیلی خوشحال بود. 


اما هر وقت که کوسه گرسنه میشد، از اختاپوس میخواست یک بازوی دیگه بهش بده و اختاپوس برای حفظ دوستیشون این کار رو میکرد.


تا اینکه یک شب، دیگه بازویی برای اختاپوس باقی نمونده بود و کوسه بهش گفت من گرسنه ام. 


اختاپوس گفت آخه من دیگه بازویی ندارم

 

کوسه گفت حالا همه ی خودتو میخوام. و اختاپوس خورده شد. 


بعد از اینکه کوسه گرسنگیش رفع شد، یاد خاطراتش با اختاپوس افتاد و دلش تنگ شد. 

خیلی خیلی دلش تنگ شد، اون یه دوست واقعی بود. 

کوسه غمگین شد و رفت تا یک دوست دیگه پیدا کنه.



ما هم بعضی وقتا تو رابطه هامون همین کارو میکنیم. 

یعنی اختاپوس میشویم ، فقط و فقط برای اینکه احساس کنیم کسی دوستمون داره. 

فقط برای اینکه دوست داشتنی دیده شیم. 


کوسه هایی وارد زندگیمون میشن

 و آروم آروم قسمت هایی از آدمِ دوست داشتنی درونمون رو سرکوب میکنیم

از خودمون تکه هایی رو  قطع میکنیم و درد میکشیم

فقط برای اینکه همون تصویری بشیم که آدم تو رابطه از ما میخواد و این درد داره. 

دردناکه...


اما باز هم ادامه میدیم تا جایی که دیگه هیچ احساس خوب و دوست داشتنی نسبت به درونمون. و خودمون نداریم. 

حتی شاید از خودمون هم بدمون میاد. 

اما برای اینکه کوسه باهامون دوست بمونه. 

از خودمون می کنیم و.میدیم بهش.تا اینکه نذاره بره


اما بالاخره خسته میشیم و رابطه رو قطع می کنیم.

احتمالا کوسه میره سراغ طعمه جدیدش و ما میمونیم و این فکر که دیگه قرار نیست رابطه ی صمیمی و درستی با دیگری داشته باشیم


این داستان پایان تلخ تر دیگه ای هم میتونه داشته باشه،اینکه کسی که سالها آزار مون داده، برمیگرده و میگه :


دلم برات تنگ شده...!

به گذشته ها  که نگاه کنیم 

 کوسه هایی از خاطرات مون سرک میکشن و میگن :

 " سلام " میشه پیشت برگردم؟


- برگرفته از فیلم short term 12

(متن کوسه های زندگی کپی شده از مجله هنری ژوان)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۱:۲۱
الهه ..